![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای بیان دغدغه های فکری نویسنده و بالا بردن سطح تفکر و اندیشه جامعه |
|
سلام. فرض كنيد كمربندي فرضي به دور زمين مي بنديم و آنرا تا آنجا كه ممكن است سفت مي كنيم به گونه اي كه هيچ ذره اي نتواند از مابين كمربند و سطح زمين عبور كند. حالا اين كمربند را باز كرده و 3 متر به طول آن اضافه مي كنيم (در واقع 3 متر به محيط اضافه مي شود.) و دوباره به دور زمين مي بنديم. مطمئنا فاصله اي بين كمربند و سطح زمين به وجود خواهد آمد. حال اگر فرض كنيم كه اين فاصله به وجود آمده در تمامي نقاط يكسان باشد، به نظر شما چه چيزي مي تواند از اين فاصله بوجود آمده عبور كند. يا بهتر بگويم حدس مي زنيد اين فاصله بوجود آمده چقدر است؟ يك ملكول، يك تار مو، شايد هم يك مورچه! براي ديدن جواب به ادامه مطلب برويد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 دی1388ساعت 15:39 توسط حسین م |
|
|
نمي دانم داستان حضرت علي(ع) و ابالولو را شنيده ايد يا نه! «وقتي ابالولو با خنجر شكم خليفه دوم را دريد، پا به فرار گذاشت. در راه به حضرت علي(ع) برخورد كرد و ايشان دليل فرارش را پرسيدند. ابالولو گفت كه عمر را زده و پا به فرار گذاشته است. حضرت علي(ع) جملاتي به ايشان گفتند كه جمله انتهايي اين بود: ....... اما بدان كه خليفه كشي را به راه انداختي! پس از فرار ابالولو حضرت مكانشان را در آن گذرگاه تغيير دادند. مأموران حكومتي كه در تعقيب ضارب بودند به ايشان رسيدند و از ابالولو پرسيدند و در پاسخ شنيدند: تا زماني كه من اينجا بودم كسي را نديدم.» بنده با راست يا ناراست بودن اين داستان كاري ندارم اما فقط خواستم توجه خوانندگان را به جمله « اما بدان كه خليفه كشي را به راه انداختي!» جلب كنم كه نتيجه اش از بين بردن حرمت خليفه و حاكم بود. چون مردم به اين اعتقاد بودند كه خليفه جانشين پيامبر است و كسي حتي به فكرش خطور نمي كرد به خليفه توهين كند چه رسد به كشتن خليفه! و پس از اين واقعه مي بينيم كه حرمت حفظ جان خليفه از بين مي رود و دو خليفه بعدي (به حساب اهل تسنن) به مرگ طبيعي از دنيا نميروند. شب 14 خرداد 88 جناب آقاي دكتر محمود احمدي نژاد -رياست محترم جمهوري اسلامي ايران- خليفه كشي را به راه انداختند و با زدن ضربه به هاشمي حرمت مسئولين نظام را از بين بردند. هاشمي كه يك پايه نظام و انقلاب محسوب مي شود (شايد هم مي شد) توسط شخصي مضروب گشت كه هيچ نقشي در پيروزي انقلاب نداشته نه از آن جهت كه زحمتي نكشيده! بلكه از آن جهت كه در سنين كودكي و نونهالي بوده است و حالا داعيه حكومت دارد. تا قبل از 14 خرداد هيچ كس جرأت نمي كرد در حظور ملأ عام به امام و رهبري « تو » بگويد چه برسد به توهين كردن يا پاره كردن و آتش زدن تصوير امام و رهبري! اگر آنان كه مي توانستند در فرداي 14 خرداد 88 خليفه كشي دكتر را متوقف كنند، متوقف مي كردند و به حمايت بي قيد و شرط از دكتر نمي پرداختند، امروز ما شاهد جدايي صفوف مردم در مراسمي همچون 16 آذر كه روزگاري نشانه وحدت بود نمي بوديم و نبايد گوش عالم را كر مي كرديم كه اي واي به امام(ره) ما اهانت شده و هر روز مردم به خيابان بيايند يا بياوريمشان كه بگويند و اعتراض كند و احساس انضجار از خود نشان دهند. گفتا زكه ناليم كه از ماست كه بر ماست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 22:24 توسط حسین م |
|
|
پسرك حسابي ترسيده بود و داشت با تمام سرعتش مي دويد. خيال مي كرد مي تواند فرار كند و نجات يابد. اما نمي دانست چرا احساس خطر او را رها نمي كند.او نفهميده بود كه از خودش نمي تواند بگريزد. *** خودمان را همينطور كه هستيم بپذيريم و بعد گام برداريم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 14:50 توسط حسین م |
|
|
از ديروز بياموز.
براي امروز زندگي كن و به فردا اميد داشته باش. آلبرت انيشتين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 8:16 توسط حسین م |
|
|
مراحل چهارگانه آماده سازي يك تحقيق يا پروژه دانشگاهي در ايران
1- CTRL + A 2- CTRL + C 3- CTRL + V 4- CTRL + P |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 آذر1388ساعت 13:21 توسط حسین م |
|
|
چند وقت پيش دوستي كليپي به من داد كه قصد داشتم آن را براي دانلود روي وبلاگ بگذارم كه برايم مقدور نشد. شعري كه در زير مي خوانيد اثر آقاي پور عباس است كه در جمع معلمين خوانده اند. اگرچه نه مهرماه است و نه حوالي روز معلم، اما ديدم حيف است تا آن روز صبر كنم و حس گوش دادن و يا خواندن اين شعر را با ديگران سهيم نكنم. تقديم به تمامي معلمين زندگي ام، چه در خانه اول و چه در خانه دوم. صداي ناز ميآيد / صداي كودك پرواز ميآيد / صداي ردپاي كوچههاي عشق پيدا شد / معلم در كلاس درس حاظر شد / يكي از بچه ها از قلب خود فرياد زد برپا / همه برپا / چه برپايي شده برپا / معلم نشأتي دارد / معلم علم را در قلب مي كارد / معلم گفته ها دارد / يكي از بچه هاي آن كلاس درس گفتا بچه ها برجا / معلم گفت: فرزندم بفرما، جان من بنشين / چه درسي؟ فارسي داريم / كتاب فارسي را بردار / آب و آب را ديگر نمي خوانيم / بزن يك صفحه از اين زندگاني را / ورق ها يك به يك رو شد / معلم گفت: فرزندم ببين "بابا" بخوان "بابا" بدان "بابا" / عزيزم اين يكي "بابا" / پسر جان آن يكي "بابا" / همه صفحه پر از "بابا" / ندارد فرق اين "بابا" و آن "بابا" / بگو آب و بگو "بابا" / بگو نان و بگو "بابا" / اگر بخشش كني "با" مي شود با "با" / اگر نصفش كني "با" مي شود با "با" / تمام بچه ها ساكت / نفس ها حبس در سينه و قلبي همچو آيينه / يكي از بچه هاي كوچه بن بست / كه ميزش جاي آخر هست / و همچون ني فقط " نا " داشت / به قلبش يك معما داشت / سؤال از درس "بابا" داشت / نگاهش سوخته از درد / زبانش سرد / ندارد گوئيا همدرد / فقط " نا " داشت / به انگشت اشاره او سؤال از درس "بابا" داشت / سؤال از درس "بابا"ي زمان دارد / تو گويي درس هاي بر زبان دارد / صداي كودك انديشه مي آيد / صداي بيستون، فرهاد يا شيرين، صداي تيشه مي آيد / صداي شيرها از بيشه مي آيد / معلم گفت فرزندم سؤالت چيست؟ / بگفتا آن پسر آقا اجازه! اين يكي "بابا" و آن "بابا" يكي هستند؟ / معلم گفت: آري جانم! آن "بابا" همان "بابا"ست / پسر آهي كشيد و اشك او در چشم پيدا شد! / معلم گفت فرزندم بيا اينجا / چرا اشكت روان گشته؟ / پسر با بغض گفت: اين درس را ديگر نمي خوانم / معلم گفت: فرزندم، چرا جانم؟ / مگر اين درس سنگين است؟ / پسر با گريه گفت: اين درس رنگين است / دو تا "بابا"، يكي "بابا" ؟ / تو مي گويي كه اين "بابا" و آن "بابا" يكي هستند؟! / چرا "بابا"ي من نالان و غمگين است؟ ولي "بابا"ي آرش شاد و خوشحال است؟ / تو مي گويي كه اين "بابا" و آن "بابا" يكي هستند؟! / چراي "بابا"ي آرش ميوه از بازار مي گيرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش مي گيرد؟ / ولي "بابا"ي من هر دم سؤال از كار مي گيرد؟ / چرا "بابا" يكدم مرا به آغوشش نمي گيرد؟ / چرا "بابا"ي آرش صورتش قرمز ولي "بابا"ي من تار است؟ / چرا "بابا"ي آرش بچه هايش را هميشه دوست مي دارد؟ / ولي "بابا"ي من شلاق را بر پيكر مادر به زور و ظلم مي كارد؟ / تو مي گويي كه اين "بابا" و آن "بابا" يكي هستند؟! / چرا "بابا" مرا يكدم نمي بوسد؟ / چرا "بابا"ي من هر روز مي پوسد؟ / چرا در خانه آرش گل و زيتون فراوان است؟ / ولي در خانه ما اشك و خون دل به جريان است؟ / تو مي گويي كه اين "بابا" و آن "بابا" يكي هستند؟! / چرا "بابا"ي من با زندگي قهر است؟ / معلم صورتش زرد و لبانش خشك گرديدند / به روي گونه اش اشكي ز دل برخواست / چو گوهر روي دفتر ريخت / معلم روي دفتر عشق را مي ريخت / و يك "بابا" زاشك آن معلم پاك شد از دفتر مشقش / بگفتا دانش آموزان بس است ديگر / يكي "بابا" در اين درس است و آن "بابا"ي ديگر نيست / پاك كن را بگيريد اي عزيزانم / يكي را پاك كردند و معلم كفت جاي آن يكي "بابا" خدا را در ورق بنويس / و خواندند آن روز: خدا، "بابا"/ تمام بچه ها گفتند: خدا، "بابا"/ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 12:38 توسط حسین م |
|
|
لطفا فرض كنيد در سال 1393 هستيد: شايان كه تازه شش ساله شده بود به همراه باباش –عليرضا- سوار دوچرخه شدند و دوتايي به سمت خيابان معلم به راه افتاند. ميدان بهشتي را رد كردند و وارد خيابان شهدا شدند. دوچرخه سوارها زياد بودند ولي تعداد موتور و ماشين هايي كه در خيابان تردد مي كردند به تعداد انگشتان دست هم نمي رسيد. ماشين ها از آن ثروتمندان و موتور سيكلت ها براي قشر مرفه بود. شايان با صدايي پر از حسرت و التماس به باباش گفت: بابايي، آخه كي ما موتور مي خريم؟ عليرضا كه داشت به سختي ركاب ميزد با صداي بريده بريده گفت: يواش يواش بابا. اگه كمتر تلويزيون ببيني و كمتر كامپيوتر روشن كني، مي تونيم پول بيشتري پس انداز كنيم بابايي. و شايان در فكر فرو رفت. رسيدند به نماز جمعه و بعد ميدان بلال را پشت سر گذاشته و وارد خيابان معلم شدند. درست رو به روي بيمارستان رجايي و آن طرف خيابان عليرضا ايستاد. و در حالي كه داشت عرق روي پيشاني اش را پاك مي كرد، شايان را پياده كرد. دوچرخه را محكم به علمك گاز قفل زد و با هم وارد لوازم التحريري شدند. - سلام : عليكم السلام - لطفا چهار تا دفتر چهل برگ، يك مداد مشكي،يك مداد قرمز،يك تراش و پاك كن، يك دفتر نقاشي و كتابهاي كلاس اول. :ديگه چي؟...... بفرماييد. - خيلي ممنون. چقدر ميشه؟ صاحب لوازم التحريري ماشين حساب را برداشت و شروع به حساب كردن كرد. و بعد گفت: جمعا يك ميليون و صد هزار تومان! البته با احتساب 10% ماليت شامل ماليات بر ارزش افزوده، عوارض و ماليات معابر عمومي. عليرضا در حالي كه داشت پول را از جيبش بيرون مي آورد و مي شمرد ياد گذشته افتاد، زماني كه خودش مي خواست براي اولين بار به دبستان برود و باباش براي لوازم التحريرش فقط 500 تومان پرداخته بود. آهي از نهادش بر آمد و يك ميليون و صد هزار تومان -كه يك سوم حقوقش بود- را به صاحب مغازه تحويل داد. در راه برگشت عليرضا كنار مغازه ميوه فروشي توقف كرد. سه تا خيار و دو تا انار و يك سيب داخل پلاستيك گذاشت. صد و هفتاد و سه هزار تومان پرداخت كرد و با شايان به سمت خانه حركت كردند. ----------------------- بعد از اجراي طرح تحول اقتصادي معلوم نيست كه به سر ملت ايران چه خواهد آمد. اگر يكديگر را به خاطر يك ليتر بنزين و يا يك مداد نكشيم بايد خدا را شكر كنيم. بايد خودمون را از نظر رواني آماده هر نوع وضعيتي كنيم. ديگه خوردن يك هندوانه كامل وسط تابستون به دلمون خواهد موند. ديگه روشن كردن تلويزيون و ديدن هر شبي شمس العماره و رستگاران و جومونگ را نخواهيم توانست تجربه كنيم. بايد خودمون را براي دوچرخه سواري آماده كنيم چه تابستان و چه زمستان. ديگه از آجيل شب عيد، لباس نو، انار و هندوانه شب يلدا، قيسي نوبرانه تابستان و صد ها چيز ديگه خبري نخواهد بود. خدا به ما رحم كند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 14:57 توسط حسین م |
|
|
بیایید فکری به حال فکر کنیم. / انسانهای موفق به دنبال انگیزه هستند و انسانهای ناموفق به دنبال بهانه. / باید به انسان دیگری تبدیل شوی تا وضعیت زندگی ات تغییر کند. / بزرگان ساخته می شوند، بزرگ زاده نمی شوند. / تا مقصد و هدف معین نباشد، مسیر معنی ندارد. / قانون زندگی قانون تغییر است نه تقدیر. / خوشبختی یک احساس است. / بزرگترین سرمایه ات باورت است. / کائنات به تسخیر اندیشه های ماست. / اگر زندگی کردن ارزش زندگی کردن دارد، ارزش نوشتن را هم دارد. / تفاهم ایجاد کردنی است و سوء تفاهم حل کردنی. / فاصله تو از خوشبختی به اندازه فاصله تو از خودت است. / فاصله بین داشتن و نداشتن، خواستن است. / سرنوشت را می توان از سر نوشت. / تو رهبر ارکستر زندگی ات هستی، چگونه نتهای زندگی ات را می نوازی؟ / این اهداف نیستند که بزرگ اند یا کوچک، این انسانها هستند که کوچنکند یا بزرگ! / چون به دریا می توانی راه یافت سوی یک قطره چرا باید شتافت. این بود خلاصه نت برداری من از کنفرانس تکنولوژی فکر. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 8:5 توسط حسین م |
|
|
زندگی هاشوری است مورب، با زاویه ۴۵ درجه که فاصله بین خطوطش یک واحد است.
بیایید زندگیمان را درست هاشور بزنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آبان1388ساعت 7:16 توسط حسین م |
|
|
وبلاگ نویسی پدیده ایست جالب و در حال گسترش که سن و شغل و جنسیت و نژاد نمی شناسد. اخیرا یکی از دوستان وبلاگی را به من معرفی کرد که یکی از نونهالان بیدگلی برای خودش دست و پا کرده است. کودک بیدگل وبلاگ علی است که با وجود سن کمش تلاش کرده تا در فضای مجازی برای خودش محلی برای سخن گفتن بیابد. من هم برای تشویق این نونهال، وبلاگش را به پیوندهایم اضافه کردم تا با انگیزه بیشتری ادامه دهد. به علی تبریک گفته و امیدوارم در تمامی لحظات زندگی اش موفق باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آبان1388ساعت 15:26 توسط حسین م |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
انديشه فن آوري مهندسي مكانيك دانلود دل نوشته عمومي |
|
RSS
|