تبليغاتX
بیدگل اندیش

بیدگل اندیش

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست.

تمام شد! همین حالا، سال ۹۰ کوله بارش را بست و رفت! با همه خاطرات خوب و بدش! با همه شکستها و موفقیتها، با تمامی لحظات استثنایی و عادی اش، با تمام خاطرات آدمهایی که دیگر بین ما نیستند و یا آنهایی که به جمع ما اضافه شده اند، با همه آمد و رفت هایش، اعصاب خوردی ها و شادی هایش، و خلاصه ثانیه به ثانیه اش که نشانگر یکسال از عمر سپری شده ماست.

شروع شد! همین حالا، سال ۹۱ خیمه سبزگونش را بر پهنه زمین گسترانید و بهار را باز به میان آدمهای سرمازده آورد تا زندگی دوباره جریان یابد.

سلام بهار! سلام لحظه های زیبای رویش، سلام سبزه های نو رسته، سلام گلهای تازه شکفته.

امسال هم خواهد بود؛ با همه خوب و بدهایش، شکستها و موفقیتهایش، لحظات استثنایی و عادی  اش،...

مهم این است که خودت باشی، خودِ خودت. همانی که خدا دوستش می دارد ...

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ....... خرم آن نغمه ....


پ.ن۱: روزگار نو مبارک!

پ.ن۲: کمتر موقع تحویل سال یاد آدمهایی بودم که سال تحویل متفاوتی دارند: پزشکان و پرستاران، بیماران بستری در بیمارستان، نیروهای انتظامی و مرزبانها، راننده های جاده های بی انتها و راهدارهایش، آدمهای اهل دریا؛ روی کشتی ها و سکو ها و...

و امسال خودم هم شدم جزء این آدمها. اولین سال تحویلی بود که رسما سر کار بودم. بدون هفت سین، بدون تلویزیون، بدون رو بوسی، بدون عیدی، بدون شیرینی. فقط رادیو موبایل بود. من و احسان و جواد.

پ.ن۳: ممنونم از اولین تماس سال ۹۱، درست بعد از سال تحویل. متشکرم خواهر جان.

پ.ن۴: سالی سرشار از سلامتی و شادکامی برای تمامی دوستان دنیاهای واقعی و مجازی آرزومندم.

۸:۳۰-۹:۵۰

۹۱/۱/۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/02ساعت 23:23  توسط حاء ميم  | 

هنوزم فانوس اين دهكده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه

تو رو با تموم حرفا دوس دارم

اسمتون هنوز سر زبونمه

واسه كاشيكاريات دلواپسم

واسه حوضاي عميق نقاشي

واسه آينه كاري طاقاي نور

واسه گنجشككاي اشي مشي

هنوزم ساقه ي لاله هاي تو

تازه از اشكاي پنهون منه

مشتي از خاكتو بردار و ببين

تو رگاش نفت تو و خون منه

اگه من مثل درختا ايستادم

ريشه هام تو دستاي تو محكمه

رگام از تو خون مي گيره شب و روز

منو با اسم تو مي شناسن همه

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

عبد الجبار کاکایی

با صدای علی اصحابی (+)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 6:0  توسط حاء ميم  | 

بهار نزدیک است. انگار طبیعت زودتر از ما می فهمد و شوق بهار دارد...

حسن یوسف مهربان:

 

و یک بوته گوجه که در شرایطی سخت تر از زندگی، به حیاتش ادامه می دهد:

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 11:58  توسط حاء ميم  | 

هر از چند گاهی برای ایجاد آمادگی و همچنین سنجیدن میزان آمادگی واحدهایی نظیر آتش نشانی، ایمنی، کلینیک و در نهایت بهره برداری، مانور نشتی برگزار می گردد. به این منظور ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/02ساعت 20:13  توسط حاء ميم  | 

قدیما یکی از تفریحات سالم و گاهی ناسالم بچه ها، تیروکمان های دست ساز بودند....

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 23:0  توسط حاء ميم  | 

شاخه گلی برای مزار

از باغ مي برند چراغـاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برنـد كه زنداني ات كنند

اي گل گمان مكن به شـب جشـن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بتـرس كه شيطاني ات كنند

آب طلـب نكرده هـميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند

فاضل نظری                                    

از کتاب «گریه های امپراطور»             

گرفتار رهایی

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد


کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد


اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد


عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد


چشم بیهوده به آیینه شدن اندوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری                                   

از کتاب «آن ها»                             

سفر

------------------------------------------------------------

پ.ن۱: یه جایی خوندم: «انسان عبارت است از یک تردید! یک نوسان دائمی! هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.»

پ.ن۲: یه جایی شنیدم: «انسان زاده شده است که زندگی کند، نه اینکه خود را برای زندگی آماده کند!»


برچسب‌ها: فاضل نظری, آن ها, گریه های امپراطور
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/11ساعت 3:0  توسط حاء ميم  | 

سلام شتر! خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟

دیروز که حاجی از «ره کعبه» باز گشته بود را دیدم و نیز تو را. اما تو آنجا میان آن آدمهای دو پا چه می کردی؟ وقتی داشتم از کنارت می گذشتم در چشمهایت نگرانی را دیدم آن زمان که با آن گردن افراشته ات داشتی آن موجودات دو پا را نگاه می کردی و حتما بوی خون آن گوسفند بیچاره که در دو سه متری تو به زمین خورده بود و خون از گلویش فواره می زد را می شنیدی!

و احتمالا مانده بودی که میان بوی اسپند و بین آن پرچمهای سبز و سیاه و صدای سلام و صلوات بوی خون چه می کند؟

تعجب را در چشمانت می دیدم که اگرچه همیشه در صحرا آزاد بوده ای اما چرا امروز ریسمان بر گردنت است؟

ولی نمی دانی ما آدمهای دوپا برای سیر کردن شکم (گاهی کارد خوردمان) چه می کنیم؟

به هر دری می زنیم تا گرسنه نمانیم! البته چاره ای نداریم. تو هم گیاهان را می خوری. مگر آنها چه گناهی دارند؟ مگر خار های بیابان و صحرا چه آزاری به من و تو می رسانند؟ ولی تو آنها را می خوری! منِ آدم هم چاره ای ندارم و تو هم گناهی مرتکب نشده ای!

آن مرغ ها و خروس ها، آن گوسفندها و بزها، آن بره ها و بزغاله ها، آن گاو ها و گوساله ها هم گناهی نداشته اند. حتما به من هم حق می دهی!

اما می دانم که نه من و نه تو نمی دانیم و نمی فهمیم که چرا باید خون شما چهاپایان زبان بسته بی آزار در جلوی پای ما دو پایان ریخته شود؟ آن دست جمعی، مرد، زن، کودک، کوچک، بزرگ، پیر و جوان.

چرا نمی گذارند اگر می خواهیم سیر بمانیم دیگر ریختن خونتان را نبینیم و حرکت آن چاقوی برنده را و آن گلوی بریده. دوست ندارم دیگر دست و پا زدنتان را ببینم و نگاههای بی تفاوت آدمها که کودکانشان متعجبانه می نگرند و نمی دانم بزرگتر هایشان چه جوابی برایشان دارند؟ 

شتر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 15:12  توسط حاء ميم  | 

 

حُسن یوسف

این گلدان و این گیاه به گردن ما خیلی حق دارند!

بیشتر از آنچه که فکرش را می کنیم.

هر ساعتی که از میان مشتی آهن و فولاد و سیمان باز می گردیم، این «حُسن یوسف» است که به استقبال ما می آید.

در همان ورودی ایستاده؛ به ما لبخند میزند

و پیام زندگی و زنده بودن را به ما می دهد.

  از تو ممنونیم                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/02ساعت 15:17  توسط حاء ميم  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه کسی سطور سپید را می خواند؟

چه کسی جملات ساکت را می شنود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/02ساعت 14:19  توسط حاء ميم 

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه  دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما باد معشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

حضرت مولانا

 


پ.ن:

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است         

                                      که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت 

بعدا نوشت:  (+)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/07ساعت 7:0  توسط حاء ميم  |